سخن ِ دلنشین
خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم ، چه دوست تر می دارم ، بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن !
خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم ، چه دوست تر می دارم ، بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن !
چقدر دوست داشتم لابلای خنده های زلالشون بگم :
"دروغ نگید هرگز ؛ آدمارو دور نزنید، صمیمی و معصوم بمونید " اما نگفتم ... وفقط گفتم : یادتون نره که "زبان هرکس.... همشون باهم گفتن : پشت عقل اوست " و بعد همه با هم خندیدیم.
بهشون خطبه ی بدون نقطه ی امام علی رو هدیه دادم که واسه شما هم میزارم .
از حالا دلم براشون تنگ میشه .
بهتر است هنگام پاسخ گویی به سوال های آزمون ، با آرامش و صداقت پیش بروید.
آزمون اول : آیا شمافردی اجتماعی هستید ؟
امروز با مادر یکی از بچه های موسسه کلاس داشتم ، آمار مقدماتی .
چهره ی همیشه مغموم مامان شیما اول کلاس ، زمانی که من داشتم جزوشو بررسی می کردم ،شروع کرد به سخن گفتن : دوست گلم بلأخره رفتم سر کارا (چنان با شعف این جمله رو گفت که انگار برقش منم گرفت ).
گفتم :بچه شهید باشی و حالا بری سر کار ؟ یادم هست از چند سال پیش دنبال کار بودی و به قول خودت : دنبال حقمم .
برق چشاش خاموش شدو زودی بارون بارید، گفت : کدوم خانواده شهید ؟
ما هر چه بدبختی کشیدیم بعد از شهادت پدر و داداشم نصیبمون شد.
خیلی ها سهممون رو سالها قورت دادند و به پنج دخترو مادر و یه برادر بیکار باد غبغب پس دادند. هربار رفتم شهرداری ، محل سابق کار پدرم ، فایده ای نداشت .اینقدر جیره ! ی ماهانه ی بیمه ی پدرم کم بود که مجبورمون کرد هر پنج تا خواهر ، با اولین خواستگار پا به خونه ی ناشناخته ی بخت ِ برگشته بگذاریم. هرکس تو این چند سال بهم میگفت : چته ، بچه ی شهیدی ! این همه امکانات . هرچی تو مملکت داریم که نوبرش مال شماهاست ، انگار تیری بود که تو قلب سوختم فرو می رفت.
دلش پر بود ؛ کلی از گذشتش رو تعریف کرد و من فقط گوش دادم.
گفتم: ای خواهر ، تو مملکت ما هر کس توی هشت سال جنگ ،یه سر تا خوزستان و کرمانشاه و ایلام رفته ( اونم واسه کار شخصی یا دید و بازدید خانوادگی ) ، حالا یه نامه داره به عنوان " ایثارگری ، جانبازی و......... " ، نمیشه تشخیص داد کی راست میگه ،کی زبونم لال دروغ ! اونوقت شما !!!!
معلوم نیست این چندسال حق ّ شما کجاها رفته و روتختی مخمل کدوم کاخ شده ، معلوم نیست سهمیه ی شما بلیط پرواز به آرژانتین ! برای کدام یک از "زحمت کشان برادرکُـــش " شده !!!!!!!!
- خب حالا کجا شاغل شدی ؟
- شهرداری ! با تلاش خودم و شرکت توی آزمون استخدامی.
دستمال برداشت که اشکاشو پاک کنه . برای این که جو عوض بشه ، میگم : ظاهرا کلاس آمار داشتیم ها !!
میخنده و میگه : خدا حق رو به حق دار میرسونه .
درس رو شروع میکنیم........
خفته خــــــبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر درغمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداه را ملامت گفتن چه ســود دارد میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن زپای برگیر ای خوبـروی خوشرو تا دامنــت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان درخود نمیشناسم بگــــذار تا بیاید برمـــــــن جفای آنان
روشن روان عاشق ،از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شـب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگســـــــلاند پیوند مهربانان
چــــشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم مشتاق گل بســـازد با خوی باغبانان
من اختیار خودرا تسلیم عشــــق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
.......
برات دعا میکنم ....... " ن ا ن ا ی ی "
صفحه ی روحم پر از نقطست ! راستی ، راست میگویند نقطه ، آغاز زندگیست ؟؟؟؟؟
یادم باشد امشب برایش بگویم که دیگر خودش مسئول ذهنم است، از بس تمام نقطه های فکرم ، با پیکان های شیطنت به سوی او اشاره دارند ..... اصلا باید خودش این سرزمین را آباد کند و مختصات گنگ مرا پیدا کند.
هنوز درگیر افکار خودمم ؛ که صدای بوق سرویس میاد.
به هرحال یک سال تحصیلی دیگر هم تمام شد...دلم برای شب هایی که برنامه ی روزانه را آماده میکردم ، تنگ می شود ، برای بچه ها و صبح شنبه ها و پیامک صبح بخیر ِ ازشب قبل نوشته شده ی ..... !
اتاقم و تاریکی و صدای خوش استاد شجریان و چند تکه کاغذ و قلم همیشگی ..... باید برای تابستان برنامه ریزی کنم ؛ چقدر برنامه ، چقدر کار و آرزوی شیرین سفر به مشهد .....
خسته تر از آنم که چیزی بنویسم ، راستش دلم ....
چشمانم را میبندم و در ابیات مولانا غرق میشوم ... ای نور ما ، ای سور ما......
ای یوسف خوش نام ما ، خوش می روی بر بام ما ای در شکسته جام ما، ای بــردریده دام ما
ای نـــــور ما ، ای ســور ما ، ای دولـــت منـصور ما جوشی بنه در شور ما، تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معـــــــــــــــبود ما آتش زدی درعود ما،نظّــــــاره کـن در دود ما
ای یـــــار مـا، عیّــــارمـــا، دام دل خمّـــــــــارمــــا پاوامــکش از کار ما، بســـتان گرو دســتارما
درگل بمانده پای دل، جان می دهم، چه جای دل! وز آتش سـودای دل، ای وای دل ای وای ما